منو بابا و علی کوچولو
عزیز مامان زود بیا که خیلی برات دلتنگم بیا که روزها رو به عشق روزی که تورو در آغوش بگیرم سپری میکنم
تاريخ : چهارشنبه 11 دی 1392 | نویسنده : فرزانه مامان علی اکبر

                اِلهی وَ رَبّي مَن لي غَیرُکَ

                                    خدای من ،پروردگار من، من جز تو که را دارم!

       یا سَیِّدي یا مَن عَلَیهِ مُعَوَّلي یا مَن اِلَیهِ شَکَوتُ اَحوالي

                      یا رَبِّ یا رَبِّ یا رَبِّ

ای سرور من ای کسی که تکیه من به اوست،ای کسی که شکایت احوال خویش به درگاه او برم

                                  ای پروردگار من، ای پروردگار من، ای پروردگار من

 

 

                                     قلب خدایا شکرت خلاصه مامان شدمقلب

علی اکبر عزیزم روز دوشنبه مورخ 92/10/02 مصادف با اربعین حسینی ساعت 13:15 بعد اذان ظهر

دنیای منو بابایی رو گلستون کرد و در بیمارستان تامین اجتماعی چالوس با وزن 3400 و قد 52 بدنیا اومد




بازدید : مرتبه | موضوع :
64
تاريخ : سه شنبه 2 دی 1393 | نویسنده : فرزانه مامان علی اکبر

روز تولد تو میلاد عشق پاکه

                                       برای شکر این روز پیشونیم به خاکه

سلام گل قشنگم پسر نازم نفس خوبم

گل و گل و گل گلک         تولد علی جونم مبااااااااااارکککککککککک

ایشالا صد ساله شی ایشالا عمر طولانی داشته باشی و زیر سایه امام زمان باشی

خدارو شکر یک سالت شد یک سال مثل برق و باد گذشت پارسال همچین روزی بعد اذان ظهر که اربعین هم بود

بدنیا اومدی چقدر زود گذشت

از نخوابیدنات

از دلدردات

از تب واکسن و از بیتابی دندون دراوردن و...

حالا دیگه مرد شدی

حالا دیگه دو قدم بر میداری

حالا دیگه 3 تا دندون داری

حالا دیگه شبا میخوابی و....

چقدر با تو بودن به منو بابا خوش گذشت ، چقدر برامون زود گذشت

نمیدونم از وصف بودنت کنارمون چی بنویسم که لایق وجود تو باشه

اولین دندونت توو 11 ماهگی 19 روزت بود دراومد دو تا دیگه هم توو 12 ماهگیت دراومد

الان دیگه چند دقیقه ای خودت وایمیستی میتونی دو تا قدم برداری. الان دیگه کلمات رو راحت تر میگی

افراد خوانواده رو کاملا میشناسی اشیاء رو تقریبا میشناسی وقتی اسم اونایی که یاد گرفتی رو میبریم

دنبالشون میگردی و پیدا میکنی

راستی امروز شهادت امام رضا ع بود نتونستم برات تولد بگیرم اگه خدا بخواد دو روز دیگه یعنی شب پنج شنبه

برات تولد میگیریم عکساتم با عکسای تولدت میذارم

رسیده روز تولد تو

که من باز برات هدیه بگیرم

واسه من فقط همین بهانست

بگم که چقدر برات میمیرم

 




بازدید : 223 مرتبه | موضوع :
63
تاريخ : شنبه 22 آذر 1393 | نویسنده : فرزانه مامان علی اکبر

شما و سها خانوم

پسرمو مادر جون

عزیزم پارسال ظهر اربعین بدنیا اومدی

اینم از برکات امام حسین ع

السلام علیک یا اباعبدالله

10 روز دیگه یکسالت تموم میشه میامو از بزرگ شدنت برات مینویسم

دوست دارم همه زندگی منبوس

 




بازدید : 352 مرتبه | موضوع :
62
تاريخ : جمعه 2 آبان 1393 | نویسنده : فرزانه مامان علی اکبر

سلام یکی یه دونه من

باز یه بار دیگه بی بهانه و با بهانه اومدم از تو بنویسم

برای تو  که روز به روز مارو بیشتر از همیشه عاشق خودت میکنی

علی اکبر قشنگم امروز 10 ماهگیتم تموم شد ماشالا برای خودت مردی شدی دیگه دست به دیوار و دست به

مبل برای خودت راه میری هرروز به شیرینی هات اضافه میشه و مارو دیوونه خودت کردی

چند روز پیش سرما خوردی سه شبانه روز توو تب بودی و به هیییییییییییییییییچ وجه دارو نمیخوردی دکتر مجبور

شد برات چهارتا آمپول نوشت شما هم خیلی مصمم و مردونه آمپولاتو میزدی خندونک

الهی فدات بشم که وقتی بینیت میگرفت و نمیتونستی نفس بکشی و شیر بخوری با چشم گریون به من نگاه

میکردی و با نگاه مضلومانت ازم میخواستی بهت کمک کنم

الهی بمیرم برات ایشالا هیچ وقت دیگه مریض نشی

راستی ماشین بازی که میکنی یاد گرفتی میگی بی بییییییییییییییییییب

یا یه وقتایی که سرحال باشی هی میگی اه منم میگم جااااان هی تو میگی و منم میگم جان

وقتی میگم دس دسی کن دست میزنی وقتی میگم مامان و ده کن ده میکنی

ماشالا پسر باهوشی هستی

دو روز دیگه محرمه

یادش بخیر پارسال توو دلم بودی آرزوی بودنت رو داشتم خدااااااارو شکر که الان بغلمی

انشالا اگه خدا بخواد مراسم شیرخوارگان حضرت علی اصغر میبرمت انشاالا که در پناه امام حسین و اهل

بیتش باشی

میبووووووووووووووووسمت یه دنیا دوست دارمبوس
 




بازدید : 234 مرتبه | موضوع :
61
تاريخ : دوشنبه 10 شهريور 1393 | نویسنده : فرزانه مامان علی اکبر

سلام نفس مامان فدات بشم

حالا دیگه تمام وقتم تو شدی حالا دیگه صبح و شبم تو شدی

ماشالا خیلی بزرگ شدی حالا دیگه براحتی چهاردست وپا میری کم کم داری سعی میکنی وایسی

از نیومدنم بگم که اینترنتم خیله وقته قطع شده و سرعت نداره از طرفی هم اصلا فرصت نوشتن ندارم

اولین باری که توی روروئک نشستی 25 خرداد 93 بود حالا دیگه با روروئکت بدو میکنی موقع خواب دمر میشی

غلطت میزنی . اولین کلمه ای که گفتی بابا  بود حالا دیگه بابا و ماما و به به و آب به رو براحتی میگی.

عزیز دلم ببخشید نتونستم زودتر بیام برات بنویسم چون الانم خونه خاله فاطی هستیم تونستم برات بنویسم

الانم شما داری با سها بازی میکنی در واقع گفتم شمارو سرگرم کنن تا من بنویسمچشمک

میدونم که خیلی چیزا رو ننوشتم اما بازم میامو برات مینویسم عکستم دفعه بعد میزارم

راستی واکسن 6 ماهگیتو زدیم تب کردی تا 2 روز  توی تب بودی وزن 7 ماهگیتم 9 کیلو و نیم بود

3 ماهی میشه دارم بهت غذا میدم اما متاسفانه جدیدا سوپ و غذاهای مایع نمیخوری

حالا اینا که خوبه دیگه با قاشقم غذا نمیخوری

مکافاتی فعلا دارم با غذا خوردنتکچل

عزیز دلم ببخشید نوشتنم خیلی هول هولی شد ایشالا دفعه  بعد از خجالتت در میام با عکساتخندونک

 راستییییییییییییییی آرایشگامو بخاطر گل روی تو کلا جمع کردم بابا محمد گفت تا علی اکبر بزرگ نشه

آرایشگاه بی آرایشگاهدلخور

آرایشگاه که سهله تمام زندگیمون رو برای تو میبخشیم

 دوست دارم پسر عزیزمبوسمحبت

 




بازدید : 255 مرتبه | موضوع :
60
تاريخ : پنجشنبه 8 خرداد 1393 | نویسنده : فرزانه مامان علی اکبر

 

اینم از چندتا عکس البته خیلی بود اما نمیشد همه رو گذاشت دیروز هم اینکه خواستم عکساتو بذارم از

خواب بیدار شدی و شری به پا کردیگریه البته این وسط ها کندی سرعت اینرنتم حسابی خودنمایی کرد اما

بالاخره موفق شدمجشن




بازدید : 325 مرتبه | موضوع :
59
تاريخ : چهارشنبه 7 خرداد 1393 | نویسنده : فرزانه مامان علی اکبر

سلام نفسم سلام زندگی من

خدارو شکر دیگه بزرگ شدی حالا دیگه همه چیز ما شدی

از غیبت طولانی واقعا شرمندم باور کن اصلا فرصت نوشتن پیدا نمیکنم هر ماه که بزرگتر میشی وابستگیت

بهم بیشتر میشه انگاری که بیشتر میخوای بهت توجه داشته باشم،عسل مامان منم منتظر همیچین روزهایی

بودم همش از خدا همین لحظات رو میخواستم

نیم ساعت پیش خوابوندمت همین که لپ تاپ روروشن کردم دیدم داری وول میخوری با زحمت دوباره گذاشتمت

روی پام دوباره خوابوندمت که حالا دارم مینویسم

خیلی دلم میخواست 4 ماهگیت بیام بنویسم اما نشد همینطور 5 ماهگیت ، اماا اشکالی نداره خلاصه ای از

بزرگ شدنت رو مینویسم

خبرای جدید و اولین ها :

اولین بار که یکمی موهاتو کوتاه کردیم البته خودم کوتاه کردم 8 اردیبهشت 93 بود که اون یه ذره رو هم ریختم

داخل یه کیسه فریزر برات یادگاری نگه دارم بعد اولین سفرت به تهران و قم 21 اردیبهشت مصادف با روز پدر و

ولادت حضرت علی ع بود که بعد از اونم یه سر به نیاسر کاشان رفتیم که وقت گلاب گیری بود تو هم پسر

خیییییییییلی خوبی بودی و اذیت نکردی اکثرا خواب بودی. خبر دیگه اینکه مادرجون و حسن بابایی 3 خرداد

رفتن مکه معظمه و منو شما و بابایی 1 خرداد مادرجون اینا رو تا تهران همراهی کردیم.

حالا از خودت بگم ماشالا برگ شدی منو بابایی رو به خوبی میشناسی حالا دیگه وقتی وسیله ای رو میاریم

جلوت دوتا دستاتو بلند میکنی که اونارو بگیری دیگه براحتی غلطت میزنی دستاتم که همییییییییییشه خدا توو

دهنته ،دیگه فکر کنم مرواریدات داره در میاد آخه جدیدا موقع شیر خوردن گاز میگیری برات یه دندون گیر جدید

خریدم که باهاش راحتتر باشی. علی اکبر عزیزم شاید باورت نشه اما هرجا و هرجایی که میریم همه محو

تماشا و زیباییت میشن هرکسی که توو خیابون یا حتی توی ماشین همه از ناز بودنت حرف میزنن همه هم

میگن شبیه باباتی.

یادش بخیر پارسال این موقع توی دلم بودی خدارو شکر که صحیح و سالم الان توو بغلمی.

از دوست داشتنای بابات بگم که دیوونته به معنای واقعی کلمه ،دیگه جونش به جونت بنده ،راستی رفتیم

نیاسر تورو انداختیم توو گلهای محمدی به قول خودشون گل غلطون

خوب اینم خلاصه ای از ماجراها ، حالا عکساتو بذارم تا بیدار نشدی

بوووووووووووس اما از این به بعد قول میدم زودتر بیام بنویسم علی اکبر نازم نانازم

 

 




بازدید : 274 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد